X
تبلیغات
< وبلاگ کانون نویسندگان خلاق



وبلاگ کانون نویسندگان خلاق

وبلاگ اختصاصی کانون نویسندگان خلاق



نویسنده : اعضای کانون ; ساعت 16:32 روز چهارشنبه 1392/01/21

خانه امیدم چند ماهی است که در زیر خروار گرد و غبار پنهان شده است

انگار همگی با هم و بدون هم در مسیر تند بادی افتاده ایم که کلاه هر روزمان را می رباید

و چشم و گوشمان را می بندد

در برابر تمام اخبار بد و بدتری که بر سرمان آوار می شود

اما بهار بی اعتنا به همه این حرف ها

باز هم آمده است

حیات طبیعت برعکس زندگی آدم ها

بی وقفه در جریان است

و بهار  مثل همیشه

به سر وقت شاخه ها و شکوفه ها می رود

تو بگو 

در این شورش خودخواهی ها

ما کی به سر وقت دل خود برویم؟


                                                  بهاره بوذری






دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : اعضای کانون ; ساعت 9:28 روز پنجشنبه 1391/09/23

نمی شد فهمید دختره یا پسر. کیف سه تار رو روی دوش انداخته بود. کلاه خزدار کاپشن بادیشو تا روی صورت جلو کشیده بود. با عصای سفید از میان جمعیت صبح تهران راه پیدا می کرد.

من هیچ وقت تار نزدم. نابینا نیستم. کلاه کاپشنمو روی سر نکشیدم.

اما توی این صبح عجیب، وقتی از کنارش گذشتم فکر می کردم من، اون هستم. دارم مثل یه بوی مطبوع ازش جدا می شم و می رم بنشینم پشت میز هر روزم توی تحریریه.

بعد از این که صبح پشت مانتو و مقنعه سیاهم، ده دقیقه جلوی آینه نشسته بودم و بی وقفه و با دقت اشک هامو از لابه لای مداد چشمم چیده بودم، دلم می خواست توی تن همزادم که معلوم نبود دختره یا پسر، پیره یا جوون باقی بمونم....اجازه بدم منو با خودش ببره هرجای این دنیا...




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : اعضای کانون ; ساعت 10:36 روز دوشنبه 1391/09/13

"خیلی ساده...خیلی خوشبخت..."

 

 آن روز سرش آنقدر شلوغ بود که یادش رفت با برگهای سبزش که آن همه دوستشان داشت حرف بزند. روی آنها محرمانه اسم  گذاشته بود: "مهربون"، "دهاتی"، "ساده" و ...

"ساده" را از همه بیشتر دوست داشت. برگهای دو رنگه ی سرخ و سبز مسحورکننده اش  رو به خورشید می چرخید و از هر طرف که نگاهش می کردی زیبا به نظر می رسید. زن می پنداشت که "ساده" همیشه در حال لبخند زدن است.

 از صبح زود نشسته بود و خوب  قاشق و چنگال های نقره، میز و صندلی ها ی چوبی و كريستال ها را براي روز مهماني  برق اندخته بود.

 

در قالبهاي مكعب مستطيل، ورق های روغنی پهن کرده و كيكهای پرتقالی پخته بود كه بوي عطر وانيل و پوست پرتقالشان تا نزدیک ظهر كه ازخرید برگشته بود تو خانه مانده بود. بوی شیرین و گرم خوشبختی و آرزوی های ابدی به طور گنگی در فضا پخش شده بود که بی اختیار لبخند به لبش آورده بود؛ یک جور استقبال گرم از طرف آشپزخانه به ولی نعمت خود.

ناهار را تک و تنها، ساعت چهار بعد از ظهر خورده بود و همان جا روي مبل از حال رفته بود. تلويزيون روشن بود و داشت يك برنامه خانوادگي پخش مي كرد. حین درست كردن ترشي كدو حلوايي به خواب رفت و در ميانه ی یک بحث روانشناسي از خواب پرید. به ساعت که نگاه كرد، ديد پانزده دقيقه خوابیده؛ پانزده دقيقه و شايد كمی بیشتر. روانشناس داشت در مورد اعتياد حرف مي زد. اعتياد به شيشه و كراك. قیافه مجری آن چنان  نگران به نظر می رسید که انگاریا خودش معتاد است یا بیرون از استودیو منتظرند فوری معتادش کنند.

  زن هنوز مست خواب بود و چيزي لذت بخش تر ازآن  نمي شناخت.

پسرش رفته بود  باشگاه بدنسازي كه هفته اي چند بار با دوستش مي رفت و او مي دانست خيلي آن را دوست دارد. مي دانست بعد از تمرين، پسرش عادت دارد چيزي بنوشد كه بيشتر مواقع آب كرفس بود و بعضي وقتها كه هوس چیز متفاوتی  مي كردند از معجون هاي كنار باشگاه مي گرفتند  كه همه چيز توي آنها پيدا مي شد. روزهايي كه سخت تمرين كرده بود اين طوري به خودش جايزه مي داد. به ساعت نگاه کرد و حدس زد حالا پسرش با دوستش، دو نفري يك كم تو خيابانها مي گردند و تو ترافيك حرف مي زنند. بیشتر حرفهایشان حول آینده می چرخید.  

پسرک شبها، گاهي كه حوصله داشت به بعضي از حرفهايشان تو ماشين، اشاره مي كرد و زن خيلي خوشحال مي شد که دلیلی براي حرف زدن با او پیدا کرده است. حدس می زد بیشتر، وقتی پسرش از زندگی پاک نومید می شود به یاد مادرش می افتد تا حرفهای دلگرم کننده و محبت آمیزش او را بطور موقت آرام کند. بندرت اجازه داشت دستی به سر و صورت پر موی پسرش بکشد. اما پسر هر موقع که می خواست مادرش را در آغوش می گرفت و می بوسید. بعد از بلوغِ پسرش، هر دو احساس کرده بودند حریم خاصی مابینشان ایجاد شده و خواهی نخواهی چیزهایی تغییر کرده اند که قابل بیان نیست. قوانین را پسرش وضع کرده بود و او چاره ای جز تسلیم نداشت.

دوستان پسرش را مي شناخت، البته بيشترشان را. آنها را پيش خودش دسته بندي كرده بود. دوستان دوران مدرسه كه حالا خيلي از آنها پخش و پلا شده بودند. گَه گداري با تلفن يا ايميل ازشان خبر مي گرفتند  که نزدیکترین خبرها مربوط به چند ماه قبل بود. دسته ی دوم،  پسران دوستان قدیمی خودش یا شوهر مرحومش بودند که پسرش می گفت رفته رفته احساس می کند حرف جدیدی ما بینشان نیست. چون به قول او دنیایشان با هم فرق  کرده بود. زن مصرانه سعی می کرد  برایش خاطره تعریف کند. از وقتی  که همه شان دو سه ساله بودند و با هم بازی می کردند و قهر و دعواهایشان کمتراز چند ساعت بعد به آشتی های پر سر و صدا تبدیل می شد. او با این کار سعی داشت پیوندهای را که می رفت گسسته شود را از نو محکم کند و استدلال می کرد که بهر حال آنها بچه های سالمی هستند و او آنها را می شناسد. اما خودش هم می دانست دوره عوض شده و نمی تواند پسرش را به کاری ترغیب کند که دوست ندارد.

 

 دسته ی سوم هم دوستان دانشكده ی پسرش بودند که آنها را هرگز رودررو نديده بود. چون پسرش در سنی با آنها اشنا شده بود که حس می کرد مرد شده و مردها حتماّ باید اسراری داشته باشند که با مردشدنشان، بزرگ و عمیق تر شود. زن به شکل گزارش های روزانه ازشان خبر داشت و مثلا مي دانست چه كسی، چه وقت، کجا و چرا جريمه شده يا موهايش را چه مدلي زده  که حراست دانشگاه بهش گیر داده، يا اين ترم كدامشان مشروط مي شود. گاهي هم از دهان پسرش مي پريد كدام يك با كدام دختر تو دانشكده دوست شده يا بهم زده و چرا. امااين اتفاق خيلي كم پیش می آمد.

لحظات خوش  كميابي هم بود كه با پسرش سر همه چيز بحث مي كردند. مثل يك دوست و نه مادر، و او با پا گذاشتن در این دنیای  پر از شیطنت معصومانه ی پسرش، احساس جواني و نشاط می کرد.

 اما واقعا یک حرکت اشتباه کافی بود که يكباره  نقش يك دوست تبديل شود به نقش يك مادر، و پسر به سرعت از او فاصله مي گرفت. شاید وقتهایی که ناخودآگاه دلش لرزیده بود واز ترس همیشگی اش پرده برداشته بود: مواظب دخترای این دوره و زمونه باش...

اما دیگر براي اصلاح نقش ها دیر بود ومرغ  باصطلاح از قفس پریده بود. اگر بلافاصله می رفت خودش را در آیینه نگاه می کرد، زن میانسال غمگینی را می دید که توی ابروانش گره افتاده و لبهای نازکش، سفت و سخت روی هم فشرده شده، زن نگران دلشکسته ای  با چند تارموی سفید براق توی موهای پر پشت مجعد و بهم ریخته اش؛ زنی که خوب نمی شناخت.

حالا واقعاٌ مي خواست بفهمد چطوري بايد حرف بزند كه پسرش را بيشتر با

خود داشته باشد. لحظه هاي با او بودن، تقریبا همیشه، مثل آب از كَفَش مي رفتند و او هر بار راه  تازه اي را امتحان می کرد.

زن بلند شد و رفت از تو يخچال يك ليوان آب سرد براي خودش ريخت و لا جرعه سر كشيد. فكر كرد امشب كه پسرش آمد بايد نقش تازه ای ایفا کند. مثلا بجاي آن  كه سر بسرش بگذارد و به پر و پايش بپيچد و او را از خود براند، وانمود كند كه خيلي كار دارد و كارهايي انجام بدهد كه پسرش  معمولاٌ روی آنها حساب می کند. مثلا با كامپيوتر َور برود،  اصلاً برود توی اينترنت و چند مقاله ذخيره كند و پسرش او را در حين  كار ببيند و بیاید، بنشیند تو کار مادرش سرک بکشد اما او که دلش برای در آغوش کشیدن پسرک  لک زده او را مثل یک مزاحم شیرین کنار بزند.

در نهایت مي تواند بنشیند و براي پسرش از دغدغه هايش بگويد، از اين كه مي خواهد تنها پسرش همه چيز را بداند. از هوش هيجاني و هوش اجتماعي که تو برنامه های اجتماعیِ رادیو شنیده برايش بگويد از اين كه حتما بايد برود كلاسهاي فن بيان و کلاس های زبانش را جدی تر بگیرد. از نگرانی هایش بگوید و ازهزار آلودگی که این روزها برای از راه بدر بردن جوان ها ابداع شده. نمی دانست آنقدر فرصت خواهد داشت که از همه ی اینها بگوید یا نه. آخر پسرش این روزها زود حوصله اش سر می رفت.

   نقشه  کامپیوتر را پسندید. فقط بايد صبر می کرد تا وقت آمدن او نزديك شود.

رفت سراغ درست كردن شام و پوست كندن پياز و نگاه كردن به حباب هاي روغنی كه با صداي ظريفي مي تركيدند و به اطراف مي پاشيدند.

 به روز مهماني اش فكر كرد و اين كه همه چيز باید عالی و بی عیب و نقص باشد. قاشق ها و كفكيرها، دستمال سفره ها و شمعي كه روشن مي كند و گلدان گلي كه روي ميز خواهد گذاشت و یک عالم ریزه کاری های دیگر. ترکیب بی پایانی از رنگها و فرم ها که کنار هم چیده  می شوند تا  تعریف و تمجید مهمانها  را بر انگیزند، که او را مثل یک گل، شکفته کنند، که تا چند روز حالش خوب باشد و احساس سرزندگی کند.

 چیزهای زیادی از خانه داری سرش می شد؛ تلفیق آموخته های سالیان سال. چيزهايي كه از مادرش اموخته بود،  کتابهایی که خوانده  بود، دیده ها و شنیده ها و تجربه ی شخصی اش. از این که وانمود می کرد زن باسلیقه ای است لذت می برد اما حقیقت این بود که در زندگی واقعی اش چندان  با سلیقه هم نبود.

به ساعت نگاه كرد و شعله پياز را كم كرد. لباسش را عوض كرد و دستي به صورتش برد و رفت كامپيوتررا روشن كرد و منتظر ماند.

 

 همانطور که به مونیتور چشم دوخته بود به دوستان مدرسه اش فكر كرد و بی اختیار آه كشيد. هميشه از اين كه دورشان را قلم گرفته،  تاسف مي خورد. وانگهی، حالا دیگر نشانی هایشان را هم گم کرده بود و به تصادف یا سرنوشت هم اعتقاد چندانی نداشت. ولی نمی دانست چرا امیدوار است يك روز، يكي از آنها را همینطوری، خیلی ساده،  تو خيابان، لابلاي جمعيت بازار، موقعي كه حواسشون بهش نيست، ببيند و برود جلو و نشانی بدهد و بغلشان كند وصادقانه بگويد چقدر، چقدر زیاد متاسف است كه دوستی آنها را از دست داده است. تو آغوش آنها گذشته ای را پیدا کند که  سالهاست گم کرده است. علیرغم این که می دانست شاید از سرگيري صميميت گذشته غير ممكن باشد. بخوبی می دانست در این سالها چیزهای زیادی عوض شده  که شاید مهمترینشان این بود که آنها از گذشته ی  مشترکشان چیزی جز یک مشت خاطره ی گنگ و مبهم به یاد نداشتند. آن دختران زیبا و بشاش و با طراوت سالهای دور، جایشان را به مادرانی همیشه نگران یا همسرانی سرخورده و دلشکسته داده بودند.  با این وجود، امیدوار بود چند تاییشان واقعا خوشبخت شده باشند.

 

به اغلب کسانی که در این سالها وارد زندگیش شده بودند فکر کرد و به چیزهایی که شنیده، دیده ویاد گرفته بود. به مردهایی که حرفهاي عجيب و غريبي زده بودند و او را برای مدتی سرگرم کرده بودند تا زمانی که حقه های کثیفشان رو شده بود و دمشان را روی کولشان گذاشته و از زندگی او یکباره محو شده بودند. آدمهای مجذوب کننده ای که فکر می کرد دنیا با وجود آنها زیباتر می شود. مثل مردي كه ادعا مي كرد پشت خاكريزدشمن، خواننده شده، يا هنرپيشه اي كه با چشمان خمار و مستش تو چشمهایش نگاه کرده و گفته بود: پايان خوب مال داستان هائیه كه هنوز تمام نشدن. خیلی امیدوار بود که حداقل یکی شان آن قدر ساده و بی غش بود که می توانست برای باقی عمرش کنارش باقی بماند. اما این طور نشده بود.

بلند شد و رفت سروقت پیازها و رو کرد به برگ سبز و سرخ کنار آشپزخانه اش؛ همونی که اسمش "ساده" بود و گفت: می بینی زندگی چقدر قشنگه ساده جونم؟ ... بوی پیاز اذیتت می کنه؟... الان تموم می شه...

به  خبری که همان لحظه داشت از تلویزیون پخش می شد گوش داد، قطار زردی که بچه ها را سوار می کند و در میان یک قصر قدیمی مصادره شده می گرداند. قطار زرد میان تشکیلات باروک قرن پانزدهمی ی یک قصر قدیمی  با سنگفرش های مستعمل ولی اصیل، جولان می دهد و بچه ها به تنها چیزی که فکر نمی کنند این است که چرا حالا آنها آنجا هستند.

 همزمان، گزارشگرتلویزیون داشت اخبار جنگ ... را با آب و تاب تعریف می کرد که یک خمپاره از کنارش گذشت. اما زن بی توجه به آن، هنوز چشم از "ساده" بر نداشته بود. داشت به قطار زردی فکر می کرد که توی حیاط درندشت یک قصر باروک قرن پانزدهمی، بچه ها را می گرداند. باد، موهای بور روشنشان را در هوا تاب می داد و صدای خنده هایشان سکوت سرد آن فضا را می شکست. زن توانست از پشت پنجره های غبار گرفته ی قصر قدیمی، روح پیر تنهایی را ببیند که با کنجکاوی، به قطار زرد، چشم دوخته است.

 در این موقع بوی پیازِ سوخته، خانه را برداشته بود و موبایلش، کنار کامپیوترٍ روشن،  پیام جدیدی را با چراغ قرمز، چشمک می زد.

 پیام از پسرِ زن بود که  اطلاع می داد شام را بیرون می خورد ودیر می آید خانه!  ...

 

 

 

                                                                           




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : دکتر شادمان شکروی ; ساعت 22:23 روز جمعه 1391/08/26

 

 

دوستان عزیز مسافرت های هرهفته و عدم تمرکز زندگی باعث شده که بسیار کم فرصت کنم سری به وبلاگ بزنم. اصلا خوب نیست ولی بهرحال واقعیت است. گفتم سلامی بکنم. در ضمن جلسه ۳۰ آبان یادتان نرود. ساعت دوازده و نیم. شهید بهشتی. فکر می کنم داستان را برای همه دوستان ارسال کرده باشم.

به امید دیدار

شکروی




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : دکتر شادمان شکروی ; ساعت 11:24 روز جمعه 1391/07/28

 

 

خوب. من این چند مدت مدام مثل یهودی سرگردان در سفر بودم. فعلا که نصیبش مقدار زیادی تجربه نسبتا تکراری است و البته درد کمری که کم کم دارد موذی می شود. بهرحال برای یادداشتی در خصوص نوشته بسیار زیبای خانم فیروزه فتاحی بازخواهم گشت. تا آن زمان یک تبریک خشک و خالی به ایشان بگویم و برای دوستان ارزوی توفیق داشته باشم. در ضمن امیدوارم که در آبان جلسه ای داشته باشیم. باعث نهایت خوشحالی خواهد بود.

ایام به کام

شکروی




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : دکتر شادمان شکروی ; ساعت 23:5 روز شنبه 1391/07/22

 

 

بخشی از گفتگوی جدید شادمان شکروی با بخش هنرو ادبیات روزنامه آرمان روابط عمومی (شماره 2004، صفحه 9، از سلسله گفتگوهای آوانگاردیسم...با عنوان جای خالی مکاتب فکری و تئوری های جدید )

 

س: حالا که به فراداستان ها اشاره کردید، امروزه نشان هایی از تمایل قشر ساختار شکن به جایگزین کردن این شیوه به جای رمان ها و داستان های کوتاه متکی بر رئالیسم دیده می شود. ظاهرا به طور روزافزون بر کمیت و کیفیت آن ها هم دارد افزوده می شود. این را چگونه تفسیر می کنید؟

ج: تردیدی نیست که ادبیات منثور ما و حتی در مواردی ظرف سال های اخیر تئوری های ادبیات منظوم ما از غرب وارد می شود. این چیز بدی نیست به شرط اینکه اولا درک درست و عمیق به همراه داشته باشد. ثانیا با هویت فرهنگی ما سازگار باشد یا حداقل برای سازگار شدن تراش لازم را بخورد و ثالثا" در سبد ادبی و فرهنگی خود نظیر این کالا را حداقل با این حد کیفیت نداشته باشیم. اصلا اشکالی ندارد که برخی نویسندگان ما برای بیان اندیشه ها و احساسات خود به فراداستان روی بیاورند و یا حتی اساس حرفه هنری خود را بر آن استوار کنند. اما چه کسی گفته است که نمونه های بارز آشنایی زدایی ها و مهندسی های نواورانه کلام در اشعار صائب و بیدل نبوده است. حتی در غزلیات حافظ و حتی رودکی. کشف و شهودهای غرب که از دهه هفتاد تحت عنوان متافیکشن ها و نظیر این جنبه نظری به خود گرفته بسیار قبل تر از آن توسط هنرمندان ما تدوین و تئوریزه شده و به کار گرفته شده است. خوب همه ما هزار و یکشب را خوانده ایم و از ماجراهای سند باد بحری آگاهی داریم. آنچه خود داریم البته نباید چندان هم زبیگانه تمنا کنیم. دیگر اینکه هیچ کس در مبانی نظری گاه نه چندان شفافی که از عدم قطعیت و واقعیت و فراواقعیت توسط تدوینگران نظریاتی مانند متافیکشن ها ابراز می شود تردیدی ندارد. هرانسانی قصه گوی خاص خود است. علم و منطق هم که پسامدرنیست ها و فراداستان نویس ها در برابر آن موضع می گیرند، هنگامی معظل می شود که دست و پای چشم های بینا و احساسات ناب را ببندد. آیا در کشور ما چنین رویکردهایی وجود داشته است؟ ساده بگویم مشکل اساسی ادبیات خلاقه در کشور ما انتخاب سبک و یا شیوه روایت نیست. تعمق و اندیشه و تحلیل های عمیق در بطن و متن زندگی است. گذشتگان آنقدر ظرفیت های زبانی برای ما فراهم کرده اند که بدون نیاز افراطی به تئوری های غربی نیز می توانیم حدیث عشق را به آن زبان که می دانیم بیان کنیم. البته اگر بخواهیم. نکته مهم این است.

س: و در این خواستن که نخست مستلزم کسب آگاهی است، کل مجموعه علمی و فرهنگی باید شرکت داشته باشند.

ج: دقیقا. به همان شکل که جامعه شناس ها تحول خاص دوران نشو و نمای بارتلم را تئوریزه کردند و فیلم سازها بر اساس این تحولات فیلم ساختند و سیاست مدارها بر اساس نظریه پردازی های متخصصان علوم انسانی از یک سو و هنرمندان خلاق از سوی دیگر، تحولات کلان اجتماعی آینده را سیاست گذاری کردند. حتی نمی توان از پیشرفت های بشر در زمینه علوم طبیعی و مهندسی صرفنظر کرد. یک حوزه اطلاعاتی غنی، آبشخورهای زیادی را تغذیه می کند. فلسفه فارابی و حکمت ابن سینا و فلسفه و ریاضی عمر خیام، در رباعیات ساختار شکن غنی متجلی می شود و آثار کوبو آبه، یوکیو می شیما و یاسوناری کاواباتا، به اضافه پیشرفت روزافزون مسابقات بیسبال و موسیقی جاز در زاپن به ظهور پدیده ای به نام موراکامی می انجامد. نقاش حاشیه نشین های فکری حومه ژاپن.

س: و آیا لازم است و می شود که ما در این زمان ظهور یک موراکامی را در ایران شاهد باشیم؟

ج: چرا که نه. اگر قدری عمیق نگاه کنیم هنرمندان جوان مستعد در همه جای ایران موج می زند. منتهی ظرفیت های پرورشی و نمود هنر در کشور ما متاسفانه با کشوری مانند ژاپن قابل مقایسه نیست. این یکی از بزرگترین آفت هاست. حتی ممکن است هنرمندان زیادی باشند که در آنچه گفتم به طور عمیق و دقیق کنکاش کرده باشند اما باز نتوانند حرف خود را به طور شایسته مکتوب و مدون کنند و به آگاهی دیگران برسانند. در ژآپن از ابتدای کار موراکامی تیراژ کتاب های او دویست هزار به بالا بود. آیا در ایران این شدنی است؟

س: اتفاقا این یکی از مهم ترین دغدغه هاست. شاید همانطور که گفتید پیشروان و نواوران اصیل و عمیق و اندیشه ورز وجود داشته باشند که به گفته شما از ذخایر خداداد موجود در کشور هم استفاده کرده باشند اما زمانی که به سدی به نام ارائه می خورند، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است.

ج: متاسفانه بلی. مثل اینکه جلوی یک موج خروشان را به جای کانال کشی و هدایت در مسیرهای صحیح و استفاده از انرژی سرشارش یک سد سکندر کشیده باشیم. این یک مشکل اساسی است. سلیقه های مختلف و سبک های مختلف در ایران شکل مدون نمی گیرد چون از اساس مجال نمود پیدا نمی کند. یک کانال باریک است که قبلا یک نفر از آن گذشته و به دستاوردهایی رسیده است. بنابراین دیگری و دیگری هم خواهند کوشید از همان مسیر بگذرند. هرچند کاملا با آن نفر اول تفاوت سلیقه و شخصیت داشته باشند.

س: همان مشکل و معظل شکل نگرفتن سبک ها و  به اصطلاح ژانرهای مختلف در ایران که باعث ایجاد نوعی یکسان سازی تاسف بار می شود.

ج: کاملا. زمانی بود که در ایران مکاتب فکری شکل می گرفت. حلقه های فرهیختگی وجود داشت و تئوری های جدید از این حلقه ها بیرون می آمد. سبک ها و استیل ها محصول این اتاق های فکر و حلقه ها بود. همان که غربی ها چند صد سال بعد انجام دادندو در حوزه علوم و هنر به نتایج خوبی رسیدند. اما امروزه... خوب البته محافل خودجوش وجود دارد اما هنگامی که به معظل مدیریت و آینده نگری می رسد عجیب پس می زند. راستش همانطور که در گفتگوی قبل خدمتتان گفتم در مرکز نویسندگی خلاق جهاد دانشگاهی شهید بهشتی استعدادهای شگرفی می بینم. سال ها طول می کشد تا قالب های سخت قبل ذهنی شان شکسته شود و بتوانند صدای خود را پیدا کنند. سال ها طول می کشد تا اعتماد به نفس لازم برای خود بودن و از خود گفتن را پیدا کنند. خوب تا اینجای کار به عهده ماست اما بعدش در پاسخ این سوال بنیادی که حالا ثمره این همه تلاش برای یافتن حرف جدید و عمیق و ارائه نقطه نظرها و کشف و شهودها کجاست واقعا می مانیم. به قول همینگوی به پرورش یک فیل سفید می ماند. باشکوه و عظیم است ولی نمی دانی کجا از آن استفاده کنی. بیشتر به کار ویترین می خورد. مجلاتی هست. انتشاراتی هست. تریبون هایی هم هست اما بسیار اندک و کم فروغ. اصلا تکافوی نیاز را نمی کند.

س: پس ما هم می توانیم سبک ها و ژانرهای مختلف داشته باشیم اما مشروط بر اینکه زیرساخت های مدیریتی اش فراهم شود.

ج: دقیقا. اندیشه ورزان ما کم نیستند. اما مهندسی فرهنگی لازم نیست. نتیجه اینکه به قول استاد بزرگ موسیقی هوشنگ ظریف امروزه همه مثل هم می زنند و همه مثل هم می خوانند.

س: و اگر یک نفر پیدا شود که بخواهد به جای اینکه مثل دیگری بزند و مثل دیگری بخواند....

ج: یعنی خودش باشد...همان آوانگارد آرمانی که شما رویش تاکید دارید...راستش شاید بر حسب تصادف راه به جایی ببرد اما مسئله کاملا شخصی است. متاسفانه اکثرا ارتباط های نادرست و لابی های هنری و ادبی هم پیش می آید. بهرحال حمایت یا باید مدون و مهندسی شده باشد و یا ناچار نادرست و با تکیه بر تبلیغ و هیاهوی کاذب. در گفتگوی قبل من مقداری از دانشگاه ها گلایه کردم. خوب عمده هسته های فکری ما در دانشگاه ها هستند و همانجا باید تکوین پیدا کنند اما متاسفانه دانشگاه ها در این زمینه تلاش شایسته نمی کنند. آموزش حالت یکطرفه دارد و کانون های فکر و حلقه های فرهیختگی شکل نمی گیرد. اگر هم شکل بگیرد تریبون های ارائه نظریات و نقد و تحلیل نیست. اخیرا بحث کرسی های نظریه پردازی و نقد و تحلیل مطرح شده که ای کاش خیلی زودتر مطرح شده بود. البته به شخصه به آینده امیدوارم اما خوب نمی شود همیشه هم آدم جلوی احساساتش را بگیرد.

س: مطلب را جمع بندی کنم. به عقیده شما اگر از ظرفیت های فوق العاده ای که گذشتگان ما در ادبیات و هنر خلاق برایمان گذاشته اند استفاده کنیم و با کشف و پرورش استعدادها، این ظرفیت ها را به آن ها منتقل کنیم نوعی جریان عظیم و پایدار بومی بوجود می آوریم که سبب یک تحول عظیم هنری در کشور می شود. آنوقت آوانگاردهای واقعی و اصیل پا به میدان می گذارند و نه عناصر زیرک و فرصت طلب.

ج: و البته در کوتاه مدت یک توسعه پایدار آغاز می شود که از مرزهای داخلی می گذرد و بعد جهانی پیدا می کند. شما درخشش قهرمانان ما را در المپیک و پارالمپیک لندن مشاهده کردید. قهرمانان ما که از فضا نیامده بودند. غربی هم نبودند. در همین کشور نشو و نما کرده بودند. تنها کشف شده و میدان دیده بودند و اجا زه داده شده بود که از استعدادهای خودشان استفاده کنند. یک مدیریت هوشمند با حوصله و اراده و البته با امکانات هم بالای سر آن ها قرار گرفته بود. نتیجه چشمگیر بود  و قهرمانان ما در جهان درخشیدند. به همین سادگی و صراحت. بهرحال زمانی که ما سعدی و حافظ و خیام و ابوعلی سینا و فارابی را داشتیم اروپا در جهل مرکب به سر می برد. نه جامعه فکری مقطوع النسل شده و نه چیزی از استعداد ها کم شده. تنها باید از مدیریت هوشمند بهره گرفت.

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : اعضای کانون ; ساعت 10:10 روز شنبه 1391/07/08

هوا خنک شده بود و با وجود این آن روز ما کمی گرممان شد. ظهر بود و صدای موذن از جایی نامعلوم در هوا پخش می شد؛ همانطور که گرد و غباری که قبرکن ها به پا کرده بودند.

 جمعیت نسبتا زیادی روی صندلی های سایبان دار نشسته بودند و خود را باد می زدند. عده ای هم ایستاده، تماشا می کردند. مداح بهشت زهرا، مردی میانسال بود با چهره ای سیه چرده و محزون که با صدای غرا و سوزناکی در فقدان  پدر می خواند و عده ای گریه می کردند.

  در تکه کاغذ کوچکی که به مداح داده بودند، اطلاعات کلیدی و دست اولی از متوفی نوشته بود و او هر جا لازم بود نیم نگاهی به آنچه  در دستهای بزرگش مچاله شده بود می انداخت. صدای گریه و زاری به اوج رسیده بود. قبرکن ها زمین را به اندازه کافی گود کرده بودند و همه چیز برای سرازیر کردن جسد به گودال عمیق آماده شده بود. مردم با دقت به صحنه ی مقابل نگاه می کردند.

نمی دانم چرا ناگهان هوس کردم در مکثی که پیش آمده بود از مداح سوال کنم، کارش را دوست دارد یا نه؟ درکشور من، معلم ها معمولا در هشت سالگی یا همین حدود ها از ما سوال  می کنند دوست داریم چکاره شویم. بعید می دانم مداح گفته باشد: می خواهم شعرهایی بخوانم که مردم را به گریه بیندازند و شاهد صحنه های دردناک جدایی شان باشم و بعد بادی به غبغب انداخته و ادامه داده باشد: به این وسیله به آنها کمک می کنم قدر زندگی را بدانند و به هم نیکی کنند.

 نه، من که فکر نمی کنم آدمها در هشت سالگی یا همین حدودها ذهن خلاق و جسورانه ای داشته باشند. معلم ها کودکان را در رویای خود شریک می کنند وبا جدیت به آنها می آموزند تا کودکانشان را در رویای خویش شریک کنند. چنین شغل عجیبی در خانه ی رویاها ی شخصی ی هیچ معلمی جای ندارد و کودکان، تمرد از رویای معلم را در هیچ کجا نمی آموزند.

 به کت و شلوار رسمی و یک تیغ مشکی مداح نگاهی انداختم. سوای شکم بزرگ وحرکات خشک و انعطاف ناپذیر دست و پاها، همه چیز را برای خواننده ی جازشدن دارد اما با این حال ترجیح می دهد یک مداح باقی بماند چرا که مرد معتقدی است. زندگی به او محتاج است، از پس کارش بر می آید و پول خوبی در می آورد و اینها  بهترین دلیل هستند.

با خود گفتم: و لابد صنف هم دارند... صنف مداحان قبرستان های تهران، که در مقایسه با قبرستان های سایر نقاط ایران از امتیازات ویژه ای برخورداراست و باصطلاح کیا و بیایی دارد. شاید توانسته باشند آیین های جدید و متدهای خلاقانه ای رسم کنند که از دل رسوم کهنه  زایانده می شوند و با کمی تاخیر در شهرستان ها نشو نما  پیدا کرده و بومی می شوند و تهرانی که حالا روزبروز با آن غریبه تر می شوم، با آن همه تنوع اقوام و خرده فرهنگ، از تلفیق رسومش حمایت می کند.

  مداح عرق می ریزد و سعی دارد در تبدیل متوفی به یک ابرمرد، سنگ تمام بگذارد. ضجه می زند و ناله های سوزناکش در هوا کش می آیند. او در حال خلق یک اسطوره است. در اسطوره های او قهرمان، همیشه مرده است. سرهم کردن تکه های لجام گسیخته ی زندگی متوفی و رفو کردن بافته هایی از تولد، زندگی و مرگش، معجزه ای که بدست مداح کارکشته عملی می شود و ذهن های آماده آن را باور می کنند. مداح، متقاعد کننده ای کارکشته است و اسطوره بهرحال خلق شده است. حالا همان قدر که قسمتی از لباس قهرمان یا سلاحش، روح او را در خود حفظ می کنند، فرزند یا همسر او بودن، یک امتیاز بزرگ محسوب می شود.  

  متوفی را به  درون قبر می سرانند. لباس پیچیده ی سفید، او را تبدیل به یک ماهی صید شده  ی بزرگ کرده است که راهی جز تسلیم به سرنوشت خود ندارد. یک نفر درون قبر دارد کارها را روبراه می کند و گاهی چیزی درخواست می کند. مردم با فاصله ایستاده اند و با ترس و تردید سرک می کشند. طنین بلندگو، موجی از ارتعاشات گوش آزار را در هوا می پراکند و عملا  تلاشهای مردم برای درگوش هم حرف زدن را با شکست روبرو می کند. صدای مداح مدام اوج می گیرد و با زبان بی زبانی می گوید: فقط به من توجه کنید، فقط حرفهای مرا باور کنید. من تمام آن چه می خواهید را به شما می گویم؛ تمام آنچه واقعا بدان احتیاج دارید.

 مداح روایت جدیدی آغاز می کند. پسرها و دخترهای متوفی از شنیدن رنج پدر از زبان مداح، پیچ و تاب می خورند. عده ای دور و برشان را می گیرند و پزشکی در آن جمع دارویی تجویز می کند که هیچ کس برای پیدا کردنش تلاشی نمی کند. اما حتی وقایع پیش بینی نشده ای مانند تمام شدن مصالح، غش کردن یکی از نزدیکان و یا شکستن بیل و کلنگ قبر کن ها هم نمی توانند روایت مداح را مخدوش کند. داستان می تواند شاخ و برگ تازه ای پیدا کند و به رویدادهای تصادفی، نقش دلنشینی داده شود. گاهی پیش می آید که به هنرپیشه ای تازه کار، نقش بزرگی پیشنهاد شود و کارگردان، خود در کناری به نظاره بنشیند تا اتفاقی که به آن بزرگی داده تجلی کند و معجزه ای اتفاق افتد. مگر نه این است که پایه های بزرگترین شاهکارهای دنیا بر اساس تصادف یا حادثه شکل گرفته اند؟!. اسطوره ها گاه باور و گاه انکار می شوند اما تقریبا همیشه به کمک هنر و ادبیات، از درون روایت ها پای به صحنه های جدید می گذارند. تفسیرها ادامه می یابند، همانطور که جنگ ها. جنگ هایی که اگر منصفانه  قضاوت کنیم سهم مداحان در آنها کم نیست.

 در نوردیدن مرزهای رویا و واقعیت، برجسته کردن و توالی آرزوهای گم شده و باوراندن آنچه خود بدان باور ندارند، گام هایی که معمولا تنها مداحان شهامت برداشتن آنها را دارند. اما بزرگترین خیانت آنها یافتن روشی خلاقانه و جدید برای بیان یک داستان نیست، بلکه پذیرش تکه کاغذی بی اعتبار و دست خطی مخدوش و پرغلط از کسانی ست که آنها را نمی شناسند. کسانی که امتیازات خوبی به سازندگان داستان های قهرمانی می دهند. قهرمانان کاغذی به معنای واقعی کلمه.

 دعاهای مرسوم خوانده می شود. دعای تلقین و ادای شهادتین و آخرین توصیه ها به متوفی. چیزی از قلم نمی افتد. ملات محکمی که آماده شده، با دقت منافذ را می بندد. من بعد از این کار قبرکن ها راحت است، خاک را  بسرعت به قبر بر می گردانند. بیل ها به زمین برخورد می کنند و جمعیت در سکوت به نوای منحوس آنها گوش می دهند. مداح از ناتوانی  متوفی می گوید و در یک چرخش ناگهانی، سناریوی جدید ی خلق می شود: مردم باید او را به خاطر کارهایش ببخشند.

 بلندگو بی انقطاع از فواید بخشش می گوید، مگر نه این است که در جهان هیچ کس بی گناه نیست و همه ی ما اشتباهات زیادی داشته ایم. اشتباهاتی که بصورت راز در سینه هایمان مدفون گشته اند و مگر نه این است که همه ی ما می خواهیم بخشوده شویم؟ بخشش، فاصله ها را به عشق مبدل می کند و زنجیره ی گناه را می گسلد. بخشش، فاصله ی مابین کرده ها و نکرده ها ست، فاصله ای که ربطی به خود انسانها ندارد و نتیجه ی اجبارهاست. مداح ، به یک فیلسوف تمام عیار بدل شده است.

جای چون و چرا نیست. مردم احساساتی شده اند و در واقع از آن چه بر سر متوفی آمده، اندکی هم ترسیده اند. فریادها از گوشه و کنار بلند می شود: می بخشیم...می بخشیم...

فکر می کنم متوفی اگر صادقانه بخشیده شده باشد، اکنون مانند نوزادی معصوم به آغوش مادر زمین سپرده شده است.

 در این میان من نیز مستثنی نبودم، حالم منقلب شده و احساسات و عواطفم به غلیان در آمده بود. زیرعینک پت و پهن، شال سیاه  و مانتوی بلند، حریم خصوصی ام بخوبی پاس داشته می شد و به اندازه کافی احساس امنیت می کردم. کسی مزاحمم نبود و به گریه کردن احتیاج داشتم. بگذار مردم به هر حسابی می خواهند بگذارند. فاصله بین من و جمعیت چیزی بود که عمیقا به آن نیاز داشتم. بودن در خلا، شبیه به انچه  فضانوردان را از کره زمین و آرزوهای زمینی دور می کند.

مردم کمی ساکت شده اند و لابد دارند به دلیلی برای بخشش فکر می کنند. من این فاصله ی میان کلمات را دوست دارم. فاصله ی بین غریدن و شوراندن. فرصتی اندک برای تامل. برای روبرو شدن با واقعیت. واقعیتی در پرده های متعدد. نمایشی جسورانه و کارامد.

خاک، تمام سطح قبر را پوشانده و میان مرگ و زندگی فاصله انداخته بود. فاصله ای که هر دم گسترده تر می شد. متوفی دیده نمی شد اما به قدرحجمی که اشغال کرده بود خاک روی او را گرفته بود. کپه خاک باقی مانده به طرز شگفت اوری شبیه ماهی لغزنده ای بود که چند دقیقه پیش به خاک سپرده بودند.

کار قبرکن ها تمام شد، انعام خود را گرفته و پی کارشان رفتند. متوفی، بخشیده و مرگ ، پذیرفته شده بود. کاری باقی نمانده بود . جمعیت نفسی به راحتی کشید. تک خنده هایی ناشی از بازگشت دوباره، به صحنه ی زندگی از اطراف می شنیدم، پاسداشتی برای تولد و فرصتی که هنوز بسر نیامده است.

مداح از طرف بازماندگان همه را به صرف ناهار دعوت کرد. تکریم زندگی زندگان در مهمانی ی به دعوت مردگان. فرصتی غنیمت برای گذشتن از کابوس که ندیده ام کسی آن را از دست بدهد.

کپه خاک کوچک در اندک زمانی، از تاج  و دسته گلهای رنگارنگ پوشانده شد و زنان با مهارت و تلاش عجیبی گلها را از ساقه ها جدا کرده و سراسرخاک را با گل پوشاندند. بعد از این که مرد گلی دراز کشیده، برای وداع آخر آماده شد، مردم دسته دسته کنارش نشستند و با او خداحافظی کردند.

بعضی کناری ایستاده و با تحمل گرما، صبر خود را به چالش می کشیدند. چشمم به همسر متوفی افتاد که در صف ایستاده بود تا نوبتی به او برسد. قدم های کوتاه مرددی بر می داشت که نشان می داد  چندان عجله ای ندارد.  

 به احترام ایستاده بودم و برای دیدن آخرین صحنه ی تراژیک این مراسم، قوایم را جمع می کردم. چشم از زن بر نمی داشتم. عینک سیاه بزرگی تمام صورت  ظریف و استخوانی اش را  پوشانده و او را در استتار کامل قرار داده بود. جمعیت عملا او را نادیده گرفته، صحنه را در سکوت ترک می کردند. همه غیر از من و او سوار اتوبوس آماده ی حرکت شده بودند.

مداح و اکو و وسایل ناپدید شده بودند و وزش بادی ملایم، فاصله ی مابین سکوت را رهبری می کرد.

 اتوبوس در انتظار، سر و ته شده و آدمها را در حجمی از آرامش و ایمنی خود در بر گرفته بود. اما توده ی مشکی پوشی که اکنون غریب و تنها  و شکننده به نظر می رسید، برای رفتن تصمیمی نداشت.

 هردو بی حرکت، به خاک چشم دوخته بودیم. به خود جرات داده قدمی به او نزدیک شدم. کنارش ایستادم و با تردید لمسش کردم. می لرزید و می گریست و چیزهایی زیر لب می گفت که فقط کپه ی خاک می شنید. می دانم نباید آنجا می ایستادم و می دانم که دیگر خیلی دیر شده بود و من خواهی نخواهی، جمله ی آخر زن را شنیدم؛ بی آن که فرصت کنم گوشهایم را بگیرم:

نه آقا علی! نه!... نمی توانم ببخشمت... دیدار به قیامت ...

!!!!...

ای کاش رفته بودم...

   

 

 

  

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : دکتر شادمان شکروی ; ساعت 20:31 روز سه شنبه 1391/07/04

 

جلسه تحلیل داستان مادام باپتیست (گای دو موپاسان) در مرکز نویسندگی خلاق معاونت فرهنگي جهاد شهید بهشتی

دكتر شادمان شكرويزمان برگزاري جلسه :چهارشنبه 29/6/91

تاریخ : سه شنبه 04 مهر 1391
ساعت: 40 : 8 بازدید کنندگان : 111 نفر

هرچند موپاسان از اعضای فعال حلقه مدان به شما می رفت ولی به طور کامل با مبانی دترمینیستی ناتورالیست های افراطی موافق نبود و بیشتر به کشف و شهودهای علمی – تجربی گوستاو فلوبر گرایش داشت ( فردی که در مورد او گفته اند قلم را چون چاقوی جراحی به کار می برد ) تا علم گرایی افراطی افرادی نظیر زولا. مثلث وراثت و محیط و زمان، مثلث مورد علاقه ناتورالیست ها در آثار موپاسان نمود یافته است اما این نمود با جبری گرایی مطلق همراه نیست. داستان مادام باپتیست از نمودهای بارز جامعه ستیزی سرمایه سالار افراطی است که می توان آن را به عنوان مدلی از تفکرات ناتورالیستی موپاسان مورد تجریه و تحلیل قرار داد. داستان تاثیربرانگیزی که می تواند الگویی شایسته برای نئوناتورالیست های قرن بیستم و بیست و یکم در حوزه ادبیات و سینما باشد. آنچه فیلم سازانی نظیر تورناتوره را به شدت تحت تاثیر قرار داده است. در این جلسه داستان نخست از منظر بن مایه ناتورالیستی مورد ارزیابی قرار گرفت و در خصوص نقش نیروهای فراانسانی نهفته در بطن جامعه و چیستی ان بحث گردید. شبکه های در هم پیچیده علت و معلولی که بر روند تصمیم سازی و فعل و انفعالات جامعه تاثیر جدی دارد و در نهایت به شکل رفتارهای متناقض و گاه غیر قابل تفسیر در رفتار اجتماعی انسان ها متجلی می شود، از مواردی بود که کوشیده شد مورد توجه قرار گیرد. در بخش دوم ظرایف ساختاری داستان بخصوص شیوه روایت و استفاده از راوی خارجی به عنوان عاملی جهت حفظ اقتصاد کلام و فشرده سازی بررسی شد. از این نظر میان آنتوان چخوف و موپاسان تشابه جدی وجود دارد. همچنانکه هیچکدام علیرغم داشتن اندیشه های غنی نظری، به سمت انتخاب روایت های پیچیده و مبهم نرفتند و کوشیدند اندیشه های عمیق را با سادگی روایت ظاهری در هم بیامیزند. آنچه به عنوان الگویی شایسته در اختیار متفکران علوم اجتماعی، روانشناسی و صاحبنظران ادبیات خلاقه در قرن بیستم قرار گرفت. شخصیت سازی داستان مادام باپتیست و مقایسه ان با داستان های بلند موپاسان بخصوص مادموازل فی فی و تپلی، از دیگر بحث های انجام شده بود. 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : دکتر شادمان شکروی ; ساعت 11:19 روز دوشنبه 1391/06/13

 


برگزاري نشست دوم استفاده از الگوهاي رياضي در تحليل داستان كوتاه در مركز نويسندگي خلاق معاونت فرهنگي جهاد دانشگاهي واحد شهيد بهشتي

دكتر شادمان شكروي
تاریخ : يكشنبه 12 شهريور 1391
ساعت: 57 : 12 بازدید کنندگان : 20 نفر
نسخه چاپی

موضوع استفاده از الگوهاي رياضي در ادبيات خلاق، از پيش فرضيه هاي قابل تامل و جديد است كه بدون اغراق در سطح جهاني قابل ارائه جدي است. اين پيش فرضيه در مركز نويسندگي خلاق پردازش و ارائه شده و در حال حاضر مراحل اماده سازي جهت ارائه جهاني را مي گذراند. در اين جلسه هم انديشي،‌بخش دوم اين نظريه با عنوان استفاده از مباني نظريه سيستم ها در تبيين شخصيت پردازي در داستان كوتاه، مورد گفتگو قرار گرفت. داستان هاي نه گانه ج.د. سالينجر و داستان دي گراسو (‌ايساك بابل ) و بشكه آمونتيلادو (‌ادگار آلن پو )، به عنوان مدل، اناليز گرديدند. حافظه تاريخي سيستم،‌ تمايل به پاسخ هاي محدود، عملكرد سيستم ها در داستان هاي مدرن و مقايسه آن با داستان هاي طرح و توطئه دار كلاسيك، از بخش هاي مختلف بحث بود. بدون اغراق و تعارف، به جرات مي توان گفت در مقوله بحث هاي بين رشته اي، جلساتي از اين دست در دانشگاه ها و مراكز تحقيقاتي كشور بي نظير مي باشد و اميد آن است كه با حمايت نهادهاي مسئول اين قبيل جلسات به طور منظم تداوم يابد.



دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : دکتر شادمان شکروی ; ساعت 0:57 روز شنبه 1391/05/21




 در شعر من كه باز در آن شعله مي كشد

 

اندوه قلب يخ زده از شام ديرپاي

 

آبند و آتشند در اميخته به هم

 

درياي مغرب است در آفاق دورجاي......




دسته بندی :

لینک مطلب